#موژان_من_پارت_460
لبخندي زد و گفت :
- رو اين تخت كه جفتمون جامون نميشه . يهو ميفتيم پايين .
گفتم :
- من كه جام شد .
با اين حرفم خنديد و دستش و دورم حلقه كرد گفت :
- پس منم نگهت ميدارم كه نيفتي . فقط محض احتياط !
لبخندي روي لبم نشست . سرم و روي سينش گذاشتم و خيلي زود خوابم برد .
فصل بيست و سوم
2 هفته از چهلم مامان و بابا ميگذره . تونستم تا حدودي با نبودنشون كنار بيام . تنها چيزي كه ازشون دارم خاطره هاشونه . هنوزم توي خونه ي رادمهرم . البته هنوز روابطمون مثل زن و شوهراي واقعي نشده ! هنوزم بعضي وقتا سر چيزاي كوچيكي با هم بحث ميكنيم ولي هر چي كه ميگذره شناختمون نسبت به هم بيشتر ميشه . ديگه جفتمون ميدونيم كه نسبت به چه چيزايي حساسيم و سعي ميكنيم كه اين حساسيت و تحريك نكنيم . رادمهر همچنان حرفي از علاقش بهم نزده . به قول خودش گذاشته كه من تصميماتم و بگيرم . نميدونم چرا هر وقت ميخوام بهش تصميمم و بگم يه اتفاقي ميفته و مجبور ميشم به بعد موكولش كنم . ولي از توي نگاهش ميخونم كه چندان بي علاقه نيست بهم .
توي اين مدت احسان مدام سعي ميكرد يه جوري باهام سر صحبت و باز كنه ولي حقيقتش از چيزي كه قرار بود بشنوم وحشت داشتم . حتي 1 لحظه هم از رادمهر جدا نميشدم . چون ميدونستم تا زماني كه كنار رادمهر باشم طرفم نمياد .
توي مراسم چهلم وقتي دوستاي رادمهر اومدن تا بهم تسليت بگن بينشون سامان رو هم ديدم . يهو ياد چند سال پيش افتادم كه چقدر سوگند از سامان خوشش ميومد و همش كنار هم بودن . البته سوگند آدمي نبود كه تو خط دوستي باشه نميدونم چي شد كه يهو از هم جدا شدن و ديگه خبر خاصي نشد ! البته اون موقع ها انقدر فكرم درگير احسان بود كه به چيزي به جز اون فكر نميكردم . ولي با ديدن سامان ناخود آگاه با نگاهم دنبال سوگند گشتم . گوشه اي وايساده بود و زير چشمي سامان و نگاه ميكرد لبخندي روي لبم نشست . حتي بعد از مراسم چهلم هم از رفت و آمداشون خبر داشتم . سوگند چيزي بروز نميداد ولي ميفهميدم كه از سامان خوشش مياد .
romangram.com | @romangram_com