#موژان_من_پارت_459

چقدر لحن صداش دلنشين بود . آروم گفتم :

- بيدارم . دارم فكر ميكنم .

- به چي ؟

خنديدم و مثل خودش گفتم :

- جواب اين سوال و بعدا ميدم . وقتي كه تصميمم و گرفتم .

من و بيشتر به خودش فشرد .

بعد از چند ساعت كه اونجا نشستيم بالاخره شام و سفارش داديم و خورديم . بعد با هم سوار ماشين رادمهر شديم و به سمت خونمون رفتيم ! اونجا ديگه خونه ي ما بود !

از ماشين پياده شديم و داخل رفتيم . رادمهر چمدونم و داخل اتاق روياهام ! گذاشت و معذب و دستپاچه گفت :

- خوب اگه كاريم داشتي من توي اتاقمم .

دلم ميخواست كنارم باشه . انگار خودشم همين و ميخواست چون براي رفتن دل دل ميكرد . زبونم نميچرخيد كه بهش بگم بمون . ازش تشكر كردم و اون رفت . پيرهن خواب كوتاهم و پوشيدم و سعي كردم بخوابم ولي مدام غلت ميزدم . خوابم نميبرد . تصميم گرفتم به اتاقش برم . هي به خودم نهيب زدم " نرو حالا چه فكري روت ميكنه آخه ؟ " ولي شونه هام و بالا انداختم خودش گفته بود اگه كارش داشتم برم اتاقش ! با اين فكر تصميمم و گرفتم . اول خواستم لباسم و عوض كنم ولي بعد شيطون تو جلدم رفت و بيخيال لباس عوض كردم شدم پتوم و دورم پيچيدم و از اتاق اومدم بيرون . بدون اينكه در بزنم وارد اتاقش شدم . به پهلو گوشه ي تخت خوابيده بود . جلو رفتم و بدون اينكه بيدارش كنم خودم و گوشه ي تخت يه نفرش جا كردم . چشماش و باز كرد با ديدنم تعجب كرد و گفت :

- مُوژان اينجا چيكار ميكني ؟

- خوابم نميبرد اونجا .

romangram.com | @romangram_com