#موژان_من_پارت_458


- هميشه وقتي بچه بودم فكر ميكردم مثل آدماي عادي بزرگ ميشم و درس ميخونم و بعد عاشق ميشم بعدش ازدواج ميكنم و بچه دار ميشم . ولي فكرم غلط از آب در اومد . البته فقط قسمت عاشق شدن و ازدواج كردنش !

اخمام تو هم رفت گفتم :

- اين خوبه يا بد ؟

لبخندي زد . فاصلش و باهام كم كرد و درست كنارم نشست نگاهي بهم كرد . نگاهش پر از حرفاي نگفته بود . ديگه خبري از اون رادمهر مغرور خشك نبود . ديگه نگاهش بي تفاوت نبود . خيلي مهربون بود گفت :

- حاضر نيستم اين هيجان و از دست بدم و به همون افكار كسالت آور خودم بچسبم !

پس اين يعني خوبه ! من يه جوريم شده بود يا لحن اون يه چيزيش بود ؟ سرم و روي شونش گذاشتم و گفتم :

- به خاطر به هم خوردن عروسيمون ميبخشيم ؟

دستش و دورم حلقه كرد و گفت :

- تو كاري نكردي كه من بخوام ببخشم .

دلم ميخواست تا آخر عمرم توي همون حالت بمونم . نميدونم چقدر طول كشيد كه صداي آروم رادمهر و كنار گوشم شنيدم :

- خانومي خوابيدي ؟


romangram.com | @romangram_com