#موژان_من_پارت_452
نگاهش كردم . از توي چشماش هيچي نميشد خوند گفتم :
- چطور ؟
سعي كرد بي تفاوت جلوه كنه گفت :
- همينجوري . گفتم شايد قبول كني بريم خونه ي من .
بعد سرش و پايين انداخت و گفت :
- البته تا زماني كه تصميم قطعي بگيري براي آينده .
يه لحظه خيلي به نظرم مظلوم اومد . قلبم فشرده شد . رادمهر انقدر خوب بود كه استحقاق بهترينهارو داشت !
منم سرم و پايين انداختم و همينطور كه داشتم با دسته ي فنجون قهوم بازي ميكردم گفتم :
- اتفاقا نميتونم توي اين خونه بمونم . هر لحظه به هر جاي خونه كه نگاه ميكنم همش جاي خاليشون و حس ميكنم . برام سخته كه بتونم اين خونه رو بدون حضورشون تحمل كنم .
رادمهر گفت :
- خوب پس ميخواي وسايلت و جمع كن امشب بريم خونه ي من . نظرت چيه ؟
نگاهش كردم . صورتش جدي بود ولي برق شادي رو ميشد از توي نگاهش خوند . منم خوشحال بودم كه خودش اين پيشنهاد و بهم داده . سرم و به نشونه ي موافقت تكون دادم گفت :
romangram.com | @romangram_com