#موژان_من_پارت_451
براي اولين بار بعد از مرگ مامان و بابا توي آينه خودم و نگاه كردم تا از مرتب بودنم مطمئن بشم . موهام و ساده با كش پشت سرم بسته بودم . چشمام به خاطر گريه قرمز شده بود ولي كاريش نميتونستم بكنم . بلوز و شلوار مشكي ساده اما شيكي هم پوشيدم و منتظر رادمهر موندم . حس خوبي داشتم . دوست داشتم با هم خوب باشيم . من بهش احتياج داشتم و ديگه نميخواستم اين و ازش پنهون كنم .
زنگ در به صدا در اومد . ضربان قلبم بالا رفت . هيجان زده بودم . در و براش باز كردم و منتظر شدم تا بياد تو . بالاخره سر و كلش پيدا شد شايد 2 ساعتم نشده بود كه ازش جدا شده بودم ولي دلم خيلي براش تنگ شده بود . ناخود آگاه لبخند محوي روي لبام نشست . رادمهرم پر جذبه ولي مهربون به نظر ميرسيد . ظرفهاي يك بار مصرف غذارو ازش گرفتم و ميخواستم به سمت آشپزخونه برم كه با صداي رادمهر به سمتش برگشتم . اخماش و تو هم كرده بود گفت :
- چشمات چرا انقدر قرمزه ؟
نگاهم و ازش دزديدم و گفتم :
- چيزي نيست .
- چيزي نيست ؟ گريه كردي ؟
- بيا ناهار بخوريم غذا يخ ميكنه .
چهرش ناراضي بود از اينكه جواب دلخواهش و نگرفته ولي ديگه اصراري هم نكرد .
ناهار و كنار هم خورديم . با كمك هم ميز و جمع كرديم . براي جفتمون قهوه ريختم و به پذيرايي بردم . مشغول خوردن قهوه بوديم . انقدر دوستانه كنارش ننشسته بودم تا حالا ! يكم معذبم ميكرد .
رادمهر سكوت و شكست و گفت :
- هنوزم ميخواي اينجا بموني ؟
romangram.com | @romangram_com