#موژان_من_پارت_444
نگاهي بهش كردم و گفتم :
- مگه نمياي تو ؟
نفس عميقي كشيد و بدون اينكه نگاهم كنه گفت :
- نه . چون ديگه قراره اون رادمهر مهربون نباشم . دارم سعي ميكنم برگردم به چيزي كه بودم .
- رادمهر . . .
نذاشت چيزي بگم فقط گفت :
- اگه چيزي لازم داشتي بهم زنگ بزن . خداحافظ .
سوار ماشينش شد و رفت . دلم ميخواست سرم و بكوبم تو ديوار از دستش . چرا هر چي كه ميگفتم يه جور ديگه برداشت ميكرد ؟ چرا حرف من و نميفهميد ؟
با كليد در خونه رو باز كردم و داخل رفتم . خونه سوت و كور بود . هنوزم جاي خاليشون توي اين خونه عذابم ميداد بلند گفتم :
- سلام . مامان ، بابا من برگشتم خونه .
اشكام روي گونه هام جاري شد با صداي پر بغض گفتم :
- خيلي ويلاي خوشگلي بود . درست مثل بهشت . كاش شما هم اونجا بودين . اونوقت بيشتر بهم خوش ميگذشت .
romangram.com | @romangram_com