#موژان_من_پارت_443


اون شب رادمهر حتي سراغي ازم نگرفت . سوگند زنگ زد و خبر رسيدنشون و داد . ساعت 10 بود كه سعي كردم بخوابم ولي همش اتفاقا تو سرم ميچرخيد .

منتظر بودم كه رادمهر بياد و بخوابه ولي هر چي صبر كردم خبري ازش نشد . آروم از اتاق بيرون رفتم توي پذيرايي رو به روي تلويزيون روي راحتي ها خوابش برده بود . تلويزيون هم همينجوري روشن مونده بود . تلويزيون و خاموش كردم به سمت يكي از اتاقا رفتم و پتويي براي رادمهر آوردم . روش انداختم و نگاهش كردم .

چقدر از جذبه ي مردونش امروز خوشم اومده بود . با اينكه از عصبانيتش وحشت كرده بودم ولي طرفداريش از من اونم درست مقابل احسان دل گرمم كرده بود . لبخندي روي لبم نشست . صورتم و جلو بردم و آروم بوسه اي روي گونش گذاشتم . از جام بلند شدم و به اتاقم برگشتم . بالاخره تونستم بخوابم .

صداي رادمهر كه اسمم و ميگفت از خواب بيدارم كرد . نگاهي به اطراف كردم رادمهر بالاي سرم وايساده بود . جدي بود از جام بلند شدم و گفتم :

- چيزي شده ؟

- ميخوام برگردم تهران وسايلت و جمع كن .

- انقدر زود ؟

- كار دارم . بهتره برگرديم .

اين و گفت و از در رفت بيرون . واقعا چقدر بهم خوش گذشته بود ! خسته و مغموم چمدونم و جمع كردم . رادمهر چمدونم و برداشت تا داخل ماشين ببره . وقتي داشتم در ويلا رو قفل ميكردم آخرين نگاه و بهش انداختم . حيف اينجا به اين قشنگي كه اين چند روز نتونسته بودم هيچ استفاده اي ازش ببرم .

سوار ماشين شدم . رادمهر تو خودش بود و حرفي بهم نميزد . تمام طول راه سكوت بود و سكوت . بالاخره رسيديم خونه . رادمهر ماشين و نگه داشت فكر كردم باهام مياد تو ولي فقط چمدونم و دم در گذاشت و گفت :

- خداحافظ .


romangram.com | @romangram_com