#موژان_من_پارت_442
- واقعا فكر ميكني باور ميكنم ؟
كلافه شده بودم گفتم :
- به جهنم كه باور نميكني .
خواستم برم بالا كه دستم و كشيد با عصبانيت گفت :
- بار آخرت باشه با من اينجوري حرف ميزني .
سعي ميكردم دستم و از توي دستش بكشم بيرون ولي انقدر سفت من و گرفته بود كه نميتونستم دستم و حركت بدم . عصبي گفتم :
- هر وقت با من درست رفتار كردي منم باهات درست حرف ميزنم .
هنوزم با اخماي تو هم داشت نگاهم ميكرد . گفتم :
- دستم و ول كن ميخوام برم .
معلوم بود داره با خودش كلنجار ميره . دستم و ول كرد سريع ازش دور شدم و به اتاق رفتم . تازه اشكام فرصتي پيدا كرده بودن تا روي گونه هام بريزن . عصبي پسشون زدم و به سمت چمدونم رفتم عكسي كه از مامان و بابا با خودم آورده بودم و درآوردم . عكس سه نفره اي از من و مامان و بابا بود كه جفتشون نشسته بودن و من بالا سرشون وايساده بودم دستم و دور گردنشون حلقه كرده بودم و همگي لبخند ميزديم . دستي به روي قاب عكس كشيدم و صورت جفتشون و بوسيدم . اوضاع زندگيم بدجوري به هم ريخته بود . حالا كه داشتم با احساسم به رادمهر كنار ميومدم يهو بايد سر و كله ي احسان پيدا ميشد !
چرا الان اين و گفته بود ؟ اگه خيلي رفت پيش گفته بود كلا مسير زندگيم عوض ميشد . ولي به چه قيمتي ؟ به قيمت نداشتن رادمهر ؟
نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . رادمهر و عاشقانه دوستش داشتم . ولي احساسم الان به احسان فرق كرده بود . خيلي دير به حرف اومده بود خيلي !
romangram.com | @romangram_com