#موژان_من_پارت_441
- باشه .
سريع از پله ها بالا رفت تا وسايلش و جمع كنه . چيز زيادي طول نكشيد كه جفتشون حاضر و آماده دم در بودن . سوگند و بوسيدم و ازش خداحافظي كردم . براي احسان هم فقط سري تكون دادم و رفتن ! با رفتنشون تازه تونستم نفس بكشم . معلوم نبود اگه بيشتر ميموندن چه اتفاقي مي افتاد ! اينم از آب و هوا عوض كردنمون ! كلافه داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه صداي رادمهر متوقفم كرد :
- كجا ؟
عصبي به سمتش برگشتم و گفتم :
- ميرم استراحت كنم . كاري كه توي اين چند روز بايد ميكردم ولي نكردم . قرار بود حال و هوام عوض شه ولي نشد . قرار بود از حالت خمودگي و افسردگي در بيام ولي در نيومدم .
رادمهرم با اخماي تو هم گفت :
- نكنه مقصرش منم ؟
- برام مهم نيست كي مقصره .
- ناراحتي كه احسان رفته ؟
پوزخندي كه روي لبش بود عصباني ترم كرد از پله ها اومدم پايين رو به روش وايسادم . به زحمت تا سينه هاش ميرسيدم گفتم :
- تا كي ميخواي احسان و توي سرم بزني ؟ بگم ديگه بهش فكر نميكنم خيالت راحت ميشه ؟ دست از سرم بر ميداري ؟
romangram.com | @romangram_com