#موژان_من_پارت_445
هر كلمه اي كه ميگفتم بدتر گريم شدت ميگرفت دوباره گفتم :
- دلم براتون تنگ شده . چرا رفتين ؟
پاهام سست شد نشستم و مشت گره شدم و روي زمين ميكوبيدم :
- چرا رفتين ؟ ميدونين چقدر تنهام ؟ ميدونين چه آشوبي تو زندگيم افتاده ؟ تورو خدا دستم و بگيرين . مگه جز شماها من كي و داشتم ؟ چرا انقدر خودخواه بودين و تنها رفتين ؟ بايد منم با خودتون ميبردين . به خدا خسته شدم . هيچ كس و ديگه ندارم . خسته ي خستم .
هق هق گريه ديگه نذاشت حرفي بزنم . نيم ساعتي توي همون حال بودم و گريه ميكردم با زنگ موبايلم به خودم اومدم . از توي جيبم در آوردمش و نگاهي به صفحش انداختم سوگند بود . اشكام و پاك كردم و جواب دادم :
- بله ؟
- سلام مُوژان .
- سلام
- خوبي ؟ چرا صدات گرفته ؟
نميخواستم بفهمه كه گريه كردم الكي گفتم :
- خواب بودم تازه بيدار شدم .
romangram.com | @romangram_com