#موژان_من_پارت_438

بازوش و از توي دستم در آورد و نشست . صورتش قرمز شده بود از بس حرص خورده بود روي مبل نشست و سرش و بين دستاش گرفت . كنارش نشستم . ازش ترسيده بودم . كنار لبش داشت خون ميومد گفتم :

- رادمهر لبت داره خون مياد .

تكوني نخورد چشماش و بست و به مبل تكيه زد . از جام بلند شدم و رفتم دستمال آوردم تا خون كنار لبش و پاك كنم . خواستم دستمال و جلو ببرم كه دستم و پس زد گفتم :

- صبر كن ميخوام خون و پاك كنم . الان ميريزه رو لباست كثيفش ميكنه .

دوباره دستم و بالا آوردم كه گفت :

- نميخوام تميزش كني .

- لج نكن رادمهر . تميزش ميكنم و ميرم .

ديگه هيچي نگفت . كامل تميزش كردم و از جام بلند شدم . دستام و شستم و برگشتم . هنوزم باورم نميشد چند دقيقه پيش چه اتفاقي افتاده بود ! باور نكردني بود ! يهو همه چي به هم ريخته بود . ساكت بودم و فقط به رادمهر نگاه ميكردم . چشماش و باز كرد . چند دقيقه اي بهم خيره شد و بعد گفت :

- چيه ؟ الان خوشحالي ؟ عشقت بهت ابراز علاقه كرد !

لحنش نيش دار بود دلخور شدم گفتم :

- رادمهر تو الان عصباني هستي بعدا حرف ميزنيم .

از جاش بلند شد . قدمي به عقب برداشتم گفت :

romangram.com | @romangram_com