#موژان_من_پارت_439


- اتفاقا الان خيلي خونسردم . اصلا واسه چي بايد عصباني باشم ؟ به زنم جلوي روم ابراز علاقه كردن . اين مگه ناراحتي داره ؟ هان ؟ داره واقعا ؟

عقب عقب ميرفتم رادمهرم هي بهم نزديك تر ميشد . كم مونده بود اشكم در بياد گفتم :

- رادمهر من كه حرفي نزدم چرا از من عصباني ميشي ؟

- عصباني ؟ واقعا اين براي حسي كه الان دارم كمه ! ميدوني دارم آتيش ميگيرم .

نگاهي به پشت سرم كردم . سريع تغيير مسير دادم و از پله ها رفتم بالا . رادمهر گفت :

- ازم ميترسي ؟ چرا فرار ميكني ؟

- حق ندارم بترسم ؟ تو الان عصباني هستي . متوجه هيچي نيستي .

- من اگه ميخواستم بلايي سرت بيارم تا حالا آورده بودم . نيازي نيست بترسي يا فرار كني .

آروم تر شده بود . روي اولين پله نشست . آروم آروم به طرفش رفتم و روي دو تا پله بالاتر ازش نشستم . تا اومدم حرفي بزنم سوگند و احسان وارد شدن . رادمهر از جاش بلند شد . مثل سربازي كه ميخواد آماده ي جنگ بشه . جفتشون با خشم همديگه رو نگاه ميكردن . احسان گفت :

- من بر ميگردم تهران .

رادمهر نيشخندي زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com