#موژان_من_پارت_436

سوگند به احسان كه روي زمين افتاده بود كمك كرد كه بلند شه خون از بيني احسان راه افتاده بود . با ترس نگاهي به جفتشون ميكردم . توي چشماشون آتيش بود احسان از جاش بلند شد و گفت :

- يعني ميخواي بگي از من بيشتر به مُوژان اهميت ميدي ؟

رادمهر نيشخندي به احسان زد و گفت :

- شك نكن .

- يعني عاشقشي ؟ آره ؟ اگه راست ميگي بهش بگو . تو جراتش و نداري ولي من دارم . مُوژان عاشقتم . ميفهمي ؟

رادمهر با شنيدن اين حرف عصباني تر شد به سمت احسان حمله كرد . هنوزم توي ذهنم داشتم حرف احسان و حلاجي ميكردم . چي گفته بود؟عاشقمه ؟! ولي الان وقت فكر كردن نبود جلو رفتم و بازوي رادمهر و گرفتم و گفتم :

- رادمهر ولش كن خواهش ميكنم .

انگار رادمهر حرف من و نميشنيد . سوگند سعي ميكرد احسان و هل بده تا از اونجا دورش كنه ولي احسان محكم سر جاش وايساده بود و تكوني به خودش نميداد . رادمهر دوباره داشت به سمت احسان حمله ميكرد . با التماس به سوگند گفتم :

- سوگند احسان و ببرش .

سوگند با تشر به احسان گفت :

- احسان برو . اين حرفارو تمومش كن .

احسان دوباره گفت :

romangram.com | @romangram_com