#موژان_من_پارت_435


- قرار بود 1 سوال بپرسي كه پرسيدي .

احسان دستاش و بالا آورد و گفت :

- خوب چرا من و ميزني ؟ يكي ديگه سر عروسيت حالت و گرفته ناراحتيت و سر من خالي ميكني ؟

رادمهر عصباني به طرف احسان رفت و يقه ي لباسش و گرفت . من و سوگند از جامون پريديم . رادمهر گفت :

- دوست دارم يه بار ديگه حرفت و تكرار كني .

احسان كه انگار وحشتي از عصبانيت رادمهر نداشت نيشخندي زد و گفت :

- مگه دروغ ميگم ؟ قال گذاشته شدن اونم درست شب عروسي كم چيزي نيست !

رادمهر انگار ديگه هيچي نميديد . مشت محكمي تو صورت احسان زد . به سمتش رفتم تا از احسان جداش كنم ولي زورم بهش نميرسيد . احسان دست رادمهر و پس زد و از جاش بلند شد گفت :

- عقده هات و سر من خالي كني بهتره . من حاضرم كتك خورت بشم به خاطر مُوژان .

رادمهر عصباني تر از قبل به سمت احسان حمله كرد . خواست مشت دوم و بزنه كه احسان پيش دستي كرد و مشتي به صورت رادمهر زد . رادمهر به سمتش حمله كرد و با مشتي تلافي كرد و گفت :

- نترس انقدر مُوژان برام مهم هست كه نخوام دستم و روش بلند كنم .


romangram.com | @romangram_com