#موژان_من_پارت_426


اينا چرا دست از سرم بر نميداشتن سوگند با چشماي وحشت زده به من نگاه ميكرد از دست اونم كاري ساخته نبود گفتم :

- ممنون سير شدم ديگه .

- يعني واسه همين يه لقمه هم جا نداري ؟

دلم ميخواست فرار كنم از دستشون ولي الان بايد جواب محكمي به احسان ميدادم . وقتي عاشق رادمهر بودم نبايد زياد با احسان گرم ميگرفتم گفتم :

- مرسي احسان خودت بخور . كباب خوشمزه اي بود .

با اين حرف بشقابم و برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم . لحظه ي آخر چهره ي رادمهر و ديدم كه رضايت ازش ميباريد و لبخند محوي گوشه ي لبش بود . انگار از اينكه احسان خيط شده بود خيلي خوشحال بود . ديگه از دست احسان كلافه شده بودم . بايد بهش ميگفتم كه اين كارارو تمومش كنه !

بعد از ناهار احسان گفت :

- بياين حقيقت يا شجاعت بازي كنيم !

رادمهر گفت :

- احسان خيلي حوصله داريا !

- بابا اومديم اينجا يكم حال و هوامون عوض شه اگه ميخواستيم غمبرك بسازيم كه همون جا تو خونه ميمونديم !


romangram.com | @romangram_com