#موژان_من_پارت_425
- پس از فوت و فناي خودت غافلي !
حس ميكردم براي هم شمشير و از رو بستن ! من و سوگندم ساكت كنارشون وايساده بوديم و فقط به حرفاشون گوش ميداديم .
بالاخره احسان كبابارو سيخ كرد و برد تا روي منقل بذاره . رادمهر رفت تا توي باغ قدمي بزنه من و سوگند هم گوشه اي نشسته بوديم و حرف ميزديم .
كبابا حاضر شد و احسان و رادمهر با هم برگشتن داخل واقعا كباباي خوبي شده بود ولي من زير نگاهاي خيره ي احسان معذب بودم و هيچي از گلوم پايين نميرفت . زودتر از همه از سر ميز بلند شدم و تشكري زير لبي از احسان كردم . نگاهي بهم كرد و گفت :
- كم خوردي كه !
- سير شدم .
احسان لقمه اي برام گرفت و از جاش بلند شد گفت :
- اين و بخور حداقل .
ناخودآگاه نگاهم روي رادمهر ثابت موند عصبانيت از چشماش بيرون ميزد از جاش بلند شد و گفت :
- مُوژان همينقدر غذا ميخوره بهتره زياد تعارفش نكني .
احسان بيخيال گفت :
- مُوژان دست من و رد نميكنه . مگه نه ؟
romangram.com | @romangram_com