#موژان_من_پارت_427
سوگند گفت :
- من اين بازي و بلد نيستم چجوريه ؟
احسان گفت :
- كاري نداره كه يه بطري بر ميداريم بين خودمون ميچرخونيمش بطري كه از حركت وايساد ميبينيم كه سر و تهش به كي افتاده اون كسي كه تهش بهش افتاده بايد از اوني كه سرش بهش افتاده يه سوالي رو بپرسه و اون طرف هم نميتونه دروغ بگه حتما بايد راست بگه . فهميدي؟
سوگند نگاهي با شك به احسان انداخت و گفت :
- ما كه چيز پنهون از هم نداريم .
احسان شونه اي بالا انداخت و با نيشخند گفت :
- ظاهرا شايد ولي باطنا معلوم نيست !
رادمهر گفت :
- من حوصلش و ندارم .
احسان گفت :
- چيه ؟ ميترسي دستت رو بشه يه وقت ؟
romangram.com | @romangram_com