#موژان_من_پارت_422
احسان رفت روي مبلي رو به روي رادمهر نشستم مثلا اومده بودم يه بادي به كلم بخوره و روحيم بهتر بشه ولي فقط استرس داشتم كه نكنه رادمهر و احسان با هم درگير بشن يا نكنه احسان با من حرف بزنه و رادمهر دلخور بشه . در واقع تقصر خودمم بود . با دعوت كردن احسان به اينجا حماقت كردم . نميدونم چرا اول يه كاري رو ميكردم بعد به درست و غلط بودنش فكر ميكردم . بارها هم چوب اين بي فكريام و خورده بودم ولي بازم انگار برام درس عبرت نميشد .
سوگند به هواي زنگ زدن به عمو و زن عمو به اتاقش رفت .
رادمهر خشك و جدي به تلويزيون زل زده بود . منتظر بودم حرفي بزنه ولي انگار نميخواست چيزي بگه . منم خودم و به بيخيالي زدم و از جام بلند شدم از كنارش كه داشتم رد ميشدم گفت :
- من شايد فردا صبح برگردم تهران .
برگشتم عقب و نگاهي بهش كردم گفتم :
- به اين زودي ؟
هنوزم نگاهم نميكرد گفت :
- وقتي اومدم اينجا فكر ميكردم بهم احتياج داشته باشي ولي الان ميبينم كه بهم احتياجي نداري . ميتوني به تنهايي از پس كاراي خودت بر بياي .
توي دهنم نميچرخيد كه بهش بگم نرو . آروم گفتم :
- باشه .
پشتم و بهش كردم و رفتم طبقه ي بالا . اشك دوباره داشت تو چشمم حلقه ميزد . لعنت بهشون !
romangram.com | @romangram_com