#موژان_من_پارت_421
چشماش و باز كرد صورتم و كشيدم عقب . نگاهي بهم كرد و بعد از جاش بلند شد . از اتاق آروم اومدم بيرون تا بتونه لباساش و عوض كنه . احسان مغموم و گرفته سر ميز نشسته بود حتي متوجه حضور من نشد . به كمك سوگند رفتم . در اصل كار خاصي نميكردم فقط توي آشپزخونه وايساده بودم تا كمتر با احسان برخورد داشته باشم . رادمهر و ديدم كه از پله ها اومد پايين سوگند صبح بخيري بهش گفت رادمهر با خوش رويي جوابش و داد رفت سر ميز نشست احسان نگاهي به رادمهر انداخت و صبح بخير گفت . رادمهر خيلي جدي جوابش و داد . سوگند سيني چاي و به دست گرفت و با هم از آشپزخونه بيرون رفتيم . كنار رادمهر نشستم . احسان نگاهي بهم كرد و نيشخندي زد و متوجه حركتاش نميشدم . چرا اينجوري شده بود ؟ از احسان با اون برخورد هميشه مودب و متينش اين رفتارا بعيد بود !
رادمهر انگار باهام قهر كرده بود حرفي بهم نميزد حتي نيم نگاهي هم بهم نمينداخت . البته منم تلاشي براي بر قراري ارتباط باهاش نميكردم .
ميز صبحانه رو من و سوگند جمع كرديم احسان گفت :
- ناهار با من ميخوام كوبيده بدم بهتون .
رادمهر روي يكي از راحتي ها لم داد و گفت :
- كوبيده درست كردن كه كار هر كسي نيست فوت كوزه گري داره !
احسان نيشخندي زد و گفت :
- من خودم بلدم . شما اينجا بشين ببين چه كبابي بهت بدم .
رادمهر سري تكون داد و گفت :
- كمك خواستي روم حساب نكنيا .
احسان لبخندي زد و لباساش و پوشيد گفت :
- پس برم وسايلش و بخرم و بيام .
romangram.com | @romangram_com