#موژان_من_پارت_420
اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- چه خانوم متعهدي خوبه ! باشه اگه خوشت نمياد نميگم .
- ممنون .
با اين حرف برگشتم داخل سريع پله ها رو بالا رفتم ميخواستم ببينم رادمهر در چه حاليه . نگران بودم ولي وقتي در اتاق و باز كردم و رادمهر و غرق خواب ديدم نفس راحتي كشيدم .
من فقط رادمهر و دوست داشتم . احسان كسي نبود كه من ميخواستم . من فقط رادمهر و ميخواستم . هر چقدر كه نفوذ ناپذير ميشد يا هر چقدر كه پر جذبه نشون ميداد بازم دوستش داشتم .
سرو صدا از طبقه پايين مي اومدحدس زدم سوگند بايد بيدار شده باشه رادمهر هنوز خواب بود از اتاق آروم اومدم بيرون سوگند رو ديدم كه مشغول چيدن ميز صبحانه است . با ديدنم گفت:
- اِ بيداري ؟ ميخواستم الان بيام صدات كنم .
- نيم ساعتي ميشه كه بيدارم .
- پس برو رادمهر و صدا كن صبحانه بخوريم . منم ميرم احسان و صدا كنم .
سري تكون دادم و برگشتم سمت اتاق . روي تخت كنار رادمهر نشستم چند ثانيه نگاهش كردم و بعد كنار گوشش آروم گفتم :
- رادمهر بيدار شو .
romangram.com | @romangram_com