#موژان_من_پارت_423
يه راست به سمت اتاق سوگند رفتم در و باز كردم و داخل شدم داشت با تلفن حرف ميزد . نگاهش و به من دوخت روي تختش نشستم و سرم و پايين انداختم صداش و ميشنيدم :
- سارا حسابي حواست به مامان باشه ها . نذار انقدر گريه كنه .
- . . .
- نه عزيزم قربونت . به همه سلام برسون . مامان و از طرفم ببوس . خداحافظ .
تلفن و قطع كرد و نگاهي بهم انداخت :
- چي شده ؟
زير لب گفتم :
- رادمهر فردا ميخواد بره .
نفس عميقي كشيد و گفت :
- نميخواي جلوشو بگيري ؟
هيچي نگفتم دوباره گفت :
- ديگه دلم نميخواد بهت بگم چيكار كني يا چيكار نكني . به جاي غصه خوردن الكي به فكر يه راه حل باش .
romangram.com | @romangram_com