#موژان_من_پارت_417

- بهت پيشنهاد طلاق دادم . چون ميخواستم به خودت بياي . كه ببيني داري با زندگيمون چيكار ميكني . اگه واقعا اين زندگي و نميخواي بهتره الان بگي . اگه نميخواي من و ببيني . . .

حرفش و خورد . پشتش و بهم كرد و ساكت موند . اشكام جاري شده بود . سرم و پايين انداختم . " رادمهر بگو . تورو خدا بگو كه برات اين زندگي مهمه . "

به سمتم برگشت با پشت دست اشكام و پاك كردم و سرم و آوردم بالا نگاهش دوباره جدي شده بود . همون نگاهي كه با همه ي جذبش قلبم و ميلرزوند . نگاهي بهم كرد و گفت :

- بهت هيچ ترحمي نكردم . اين و بهت قول ميدم .

ميخواستم ازش بپرسم پس اين كارايي كه ميكني رو چه حسابيه ؟ ولي از كنارم رد شد و رفت .

زانوهام سست شد . نميخواستم ازش جدا بشم . دوستش داشتم . نميدونم چقدر اونجا بودم كه سوگند اومد طرفم و گفت :

- چرا نمياي تو ؟ هوا سرده .

وقتي صورت خيس از اشكم و ديد گفت :

- چي شد مُوژان ؟

جوابي بهش ندادم . با قدماي آهسته به سمت ساختمون برگشتيم . قبل از وارد شدن اشكام و پاك كردم . احسان و رادمهر مشغول حرف زدن بودن . نگاهم به نيم رخش افتاد جدي بود . ولي انگار يكمم ناراحت بود . نميدونستم چرا صورتش ناراحته . با صداي سوگند به خودم اومدم :

- شام حاضره كمكم ميكني ميز و بچينم ؟

نگاهي بهش كردم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com