#موژان_من_پارت_418


- ميخوام برم بخوابم . غذا نميخورم .

- آخه مگه ميشه ؟

سري تكون دادم و از پله ها بالا رفتم . بدون اينكه چراغي روشن كنم روي تخت دو نفره اي كه توي اتاق بود خودم و انداختم و نگاهي به سقف كردم .

سوگند مدام ميومد تو اتق و اصرار ميكرد برم چيزي بخورم ولي وقتي بي ميلي منو ديد اونم رفت . به پهلو خوابيدم اشكام از گوشه ي چشمم جاري شد . نميدونم چقدر گذشت كه صداي باز و بسته شدن در اتاق اومد . بوي آشناي اودكلن رادمهر توي اتاق پيچيد اشكام و پاك كردم و چشمم و بستم . چراغ و روشن نكرد و توي تخت دراز كشيد . چند دقيقه اي كه گذشت آروم به سمتش برگشتم . پشتش به من بود و به پهلو خوابيده بود . مغموم و سرخورده دوباره برگشتم و به پهلو خوابيدم .

****

صبح زود از خواب بيدار شدم . نگاهي به رادمهر انداختم كنارم آروم دراز كشيده بود . پتو رو كنار زدم و از تخت اومدم بيرون . بعد از اينكه دوش گرفتم از اتاق اومدم بيرون . همه جا ساكت بود در اتاق سوگند و باز كردم هنوز خواب بود . به سمت آشپزخونه رفتم زير كتري رو روشن كردم . پالتوم و برداشتم و به سمت باغ رفتم . نفس عميقي كشيدم چشمم و دور باغ چرخوندم احسان و ديدم كه گوشه اي نشسته و غرق فكره . خواستم سريع برگردم داخل كه من و ديد . ديگه نميتونستم فرار كنم . به سمتم اومد لبخندي روي لبش بود گفت :

- صبح بخير .

جدي گفتم :

- صبح بخير .

- عجب هوايي داره اينجا . واقعا عاليه . آدم و سر حال مياره .

نگران بودم كه يه وقت رادمهر بيدار نشه و من و در حال حرف زدن با احسان ببينه . لبخند دستپاچه اي بهش زدم و خواستم برم تو خونه كه دوباره گفت :


romangram.com | @romangram_com