#موژان_من_پارت_409
جرات حرف زدن نداشتم همه ي گندارو زده بودم سكوت ميكردم بهتر بود . سوگند لبخند مصنوعي تحويلش داد و گفت :
- خواهش ميكنم مراحمين بفرماييد تو .
احسان اومد داخل . رادمهر كنار گوشم آروم گفت :
- بعدا با هم حرف ميزنيم .
ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم . رادمهر از كنارم رد شد و رفت پيش احسان . گفت :
- 1 اتاق اين پايين هست ميتوني اونجا وسايلت و بذاري .
- ممنون .
احسان با چمدونش رفت داخل اتاق . سوگند از ترسش توي آشپزخونه خودش و سرگرم كرده بود . رادمهر حتي نيم نگاهي هم به طرفم نينداخت .
كنار شومينه نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . رادمهر روي مبل رو به روي من نشست معلوم بود بدجور عصبانيه . ديگه از اون رادمهر مهربون خبري نبود . احسان اومد كنار رادمهر نشست و گفت :
- واقعا از توي خونه موندن خسته شده بودم . مرسي از دعوتتون .
رادمهر دوباره چشم غره اي به من رفت و بعد رو به احسان گفت :
- خوش اومدي .
romangram.com | @romangram_com