#موژان_من_پارت_408
انگار همين حرف من بس بود تا رادمهر صورتش منقبض بشه و چشماش از خشم قرمز شه گفت :
- احسان اينجا چيكار ميكنه ؟
نميدونستم چه جوابي بهش بدم دوباره گفت :
- سوالم جواب نداشت ؟ ميگم اينجا چيكار ميكنه ؟
- زنگ زد بهم منم يه تعارف زدم اونم گفت مياد .
كلافه لباسي كه تو دستش بود و پرت كرد رو زمين و از اتاق بيرون رفت . اشك تو چشمام حلقه زد . الان وقت گريه نبود . اشكام و پس زدم و از اتاق بيرون رفتم . رادمهر كنار در وايساده بود انگار احسان هم از ديدن رادمهر جا خورده بود ولي سريع خودش و جمع و جور كرد و نزديك اومد دستش و به سمت رادمهر دراز كرد و گفت :
- سلام نميدونستم اينجايي .
رادمهر هم قيافه ي خونسردي به خودش گرفت و دست احسان و فشرد گفت :
- سلام . مگه ميشه جايي مُوژان باشه و من نباشم ؟
من و سوگند گوشه اي وايساده بوديم و نگران بهشون چشم دوخته بوديم . احسان به سمت ما برگشت و گفت :
- سلام دختر عموهاي گل . مزاحم شدم ؟
romangram.com | @romangram_com