#موژان_من_پارت_410
رادمهر و احسان مشغول حرف زدن با هم شدن . تقريبا خطر از سرم گذشته بود همه چي عادي به نظر ميومد رفتم توي آشپزخونه سوگند مشغول چايي دم كردن بود تا نگاهش به من افتاد گفت :
- ميترسم اين دو تا آخر يه خون ريزي راه بندازن .
- فعلا كه كنار هم نشستن حرف ميزنن .
- خوب اين ظاهر قضيست . مگه سلام كردنشون و نديدي ؟ انگار ميخواستن همديگه رو ضايع كنن !
توي فنجون ها چاي ريخت و از در بيرون رفت . يه كمي اونجا موندم و بعد به جمعشون پيوستم سوگند رو به احسان گفت :
- بابام چطور بود ؟
- بهش امروز صبح سر زدم خوب بود . اونم تنها بود . ميخواستم با خودم بيارمش !
رادمهر گفت :
- اي بابا خوب مياورديش .
احسان نگاهي به رادمهر كرد و گفت :
- بهش گفتم ولي گفت كار داره نمياد .
romangram.com | @romangram_com