#موژان_من_پارت_406


- به احسان .

- چرا ؟

- بگو نياد .

- چيه ؟ پشيمون شدي ؟

- سوگند با من بحث نكن يه بهونه بيا بپيچونش .

- از دست تو .

گوشيش و برداشت و زنگ زد چند دقيقه حرف زد و بعد عصبي گوشي رو قطع كرد :

- اين پسره هم كه انگار كفشش دم در افتاده ! چه زود حاضر شده كه بياد . گفت چيزي نمونده كه برسه . مُوژان برو يه جوري به رادمهر بگو .

با ترس و دودلي وايساده بودم كه سوگند گفت :

- دِ برو ديگه .

اومدم پايين رادمهر به سمت چمدونش رفته بود و ميخواست برش داره . با ديدن من لبخندي زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com