#موژان_من_پارت_405
ميدونستم كه ميخواد مارو با هم تنها بذاره . رادمهر كنارم نشست و بهم زل زد گفت :
- روحيت بهتره ؟
- ممنون خوبم .
- همش نگرانتون بودم كه تنهايي اومدين اينجا . بالاخره دو تا دختر تك و تنها توي ويلاي به اين بزرگي .
چيزي نگفتم از حرفاش شرمنده شده بودم . دلم ميخواست احسان نياد . عجب كاري كرده بودما . از جام بلند شدم و گفتم :
- الان ميام .
رادمهر از اين رفتارم متعجب شد ولي چيزي نگفت . سريع بالا رفتم سوگند توي اتاقش نشسته بود با ديدنم گفت :
- تو واسه چي اومدي اينجا ؟
دستپاچه گفتم :
- سوگند زنگ بزن .
سوگند هم دستپاچه شد گفت :
- به كي ؟
romangram.com | @romangram_com