#موژان_من_پارت_404


- فكر كردي فقط خودت بلدي ؟

با اخم گفتم :

- اين چه كاري بود ؟

- تلافي !

- سوگند پات و از زندگي من بكش بيرون من هر جور بخوام رفتار ميكنم .

- تا زماني كه ميخواي حماقت كني منم پام تو زندگيته .

عصباني دندونام و روي هم فشردم و يه گوشه نشستم . اونكه نميدونست من احساسي ديگه به احسان ندارم . چرا نميذاشت چند روز از رادمهر دور باشم ؟ شايد ميتونستم اين احساس لعنتي رو از توي قلبم بندازم بيرون .

رادمهر حدوداي ساعت 5 عصر رسيد ويلا . هنوز خبري از احسان نبود . ماشينش و آورد داخل و پارك كرد چمدون به دست وارد ساختمون شد كنار شومينه لم داده بودم و سوگند به استقبالش رفته بود . رادمهر اومد تو چقدر دلم براش تنگ شده بود . به سمتم اومد لبخند محوي گوشه ي لبش بود خم شد پيشونيم و بوسيد و گفت :

- خانوم اخموي ما چطوره ؟

سوگند خنديد و گفت :

- من ميرم بالا الان ميام .


romangram.com | @romangram_com