#موژان_من_پارت_401

- الان پيش عمو بودم از اون شنيدم . خوش ميگذره ؟

- اي بدك نميگذره .

- تنها تنها نامردا ؟ خوب يه تعارف ميزدين ميترسيدين بيام ؟ نترسين نميومدم .

گفتم :

- خوب پاشو بيا الان اگه دوست داري .

سوگند با شنيدن اين حرف من چشماش و گرد كرد و مدام برام خط و نشون ميكشيد نگاهم و ازش گرفتم دوباره گوشش و به تلفن چسبوند تا ببينه احسان چي ميگه :

- الان از همون تعارفا بود كه بايد بگم نميام ؟

سوگند دوباره جلوم ظاهر شد و هي اشاره ميكرد ميگفت بگو آره ولي من اخمي بهش كردم و گفتم :

- تعارف كه نداريم با هم اگه تنهايي پاشو بيا .

سوگند دستش و محكم رو پيشونيش كوبوند و دلخور رفت نشست احسان گفت :

- من كه از خدامه . مزاحم نباشم ؟

- نه اين چه حرفيه .

romangram.com | @romangram_com