#موژان_من_پارت_392
خداحافظي كرديم . تا لحظه ي آخر نگاهم بهش بود . جدي و مغرور نگاهم ميكرد . انگار نه انگار كه چند لحظه پيش بهم اون حرفا رو زده بود .
سوگند افكارم و پاره كرد گفت :
- زير پام علف سبز شد چقدر خداحافظيتون طول كشيد .
جوابي بهش ندادم دوباره گفت :
- آدرس و گرفتي حالا ؟
كاغذ و به سمتش گرفتم و دوباره ساكت شدم سوگند گفت :
- خوب يه چيزي بگي ميميري ؟
واسه ي خودش حرف ميزد ولي من ساكت بودم . دلم ميخواست رفتاراي رادمهر و باور كنم ولي از يه طرف وقتي ياد درخواست طلاقش ميفتادم اين مهربونيش و جز ترحم نميتونستم پاي چيز ديگه اي بذارم .
پرسون پرسون خودمون و به ويلا رسونديم . نماي خوشگلي داشت . با كليدي كه از رادمهر گرفته بودم در و باز كردم و سركي داخل كشيدم . سوگند بوق زد و مانع ادامه ي كنجكاويام شد . در و براش باز كردم تا ماشين و بياره داخل . از ماشين كه پياده شد سوتي كشيد و گفت :
- مُوژان عجب ويلاييه .
راست ميگفت خيلي قشنگ و رويايي بود خودمم از تعجب دهنم باز مونده بود . درست مثل يه تيكه از بهشت ميموند . ساختموني درست وسط باغ قرار داشت كه كلا نماي شيشه اي داشت . عاشق خونه هايي بودم كه نماي شيشه داره . چمدونم و برداشتم و داخل رفتم سوگند هم به دنبالم اومد . داخل خونه قشنگ تر از بيرونش بود . ساختمون دوبلكس بود كه 1 اتاق خواب پايين داشت و 2 تا هم بالا . اول گشتي تو طبقه ي اول زديم آشپزخونه ي نور گير و خوشگلي داشت . نه زياد بزرگ بود نه زياد كوچيك . خيلي دنج و خوب بود . سكوت محض همه جارو گرفته بود . هال و پذيرايي نسبتا بزرگي داشت كه با مبلمان سفيد رنگ تزيين شده بود . ميشد گفت اين قسمت خونه تركيبي از رنگ سفيد و مشكي بود . به سمت اتاق خوابي كه پايين بود رفتم همه چي زرشكي رنگ بود تقريبا . معلوم بود كه ويلا نو سازه و كسي زياد رفت و آمدي توش نكرده . وسايل چنداني هم نداشت . طبقه ي بالا رفتم در تك تك اتاقارو باز كردم و سرك كشيدم يكي از اتاقا سبز رنگ بود و اتاق ديگه هم خاكستري بود تقريبا . از رنگش خوشم اومد رفتم پايين تا چمدونم و بيارم بالا سوگند و ديدم گفت :
- مُوژان من ميرم يه سري خرت و پرت بخرم . چيزي نيمخواي ؟
romangram.com | @romangram_com