#موژان_من_پارت_393
- ميخواي باهات بيام ؟
- نه تو استراحت كن زود برميگردم .
سرم و تكون دادم و رفت . كشون كشون چمدون و با خودم آوردم بالا . چقدر سنگين بود ! چجوري رادمهر با يه دست اين و گذاشت تو ماشين ؟ با اين فكر يهو ياد رادمهر افتادم گفته بود رسيدم بهش زنگ بزنم . دستم و به سمت گوشيم بردم . دودل بودم نگاهي به صفحه ي گوشي انداختم . ولي بعد دوباره توي جيب شلوارم گذاشتمش و بيخيال زنگ زدن شدم . مگه هر چي اون ميخواست بايد ميشد ؟!
چمدونم و باز كردم كار ديگه اي نداشتم . برگشتم طبقه ي پايين . از ساختمون اومدم بيرون ميخواستم چرخي توي باغ بزنم . درختاش كوتاه بودن معلوم بود كه تازه كاشته بودنشون . چشمام و بستم و نفس عميقي كشيدم توي دلم گفتم " كاش مامان و بابا هم اينجا بودن . اگه اونا الان پيشم بودن خوشحاليم از اينكه اينجام ديگه تكميل ميشد . درست مثل بهشت بود . يعني الان مامان و بابا كجان ؟" قطره اشكي از چشمم سر خورد . روي پله ي جلوي ساختمون نشستم و منتظر سوگند شدم . هوا سوز داشت ولي من بي اعتنا به سرما همون جا نشسته بودم . صداي بوق ماشين و شنيدم به سمت در دويدم و بازش كردم سوگند اومد تو كيسه هاي خريد و از توي ماشين در آورد و گفت :
- بيا كمك . ببين تورو خدا چقدر خريد كردم يارو فكر ميكرد از اين قحطي زده هام !
- خوب كمتر ميخريدي . فوقش بعدا دوباره ميرفتيم خريد اگه چيزي خواستيم .
نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد و گفت :
- آره ديگه شما ميشيني من ميرم خريد .
لبخند محوي روي لبم نشست گفتم :
- خيلي خوب غر نزن حالا كه ديگه خريدي .
با كمك هم به خريدا سر و سامون داديم . تقريبا ساعت حدوداي 2 ظهر بود كه گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه اش كردم شماره ي رادمهر بود . سوگند نگاهي به من كه با ترديد به شماره چشم دوخته بودم كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com