#موژان_من_پارت_391
- دلم ؟ براي چي بايد تنگ بشه ؟
چند دقيقه نگاهم كرد و بعد گفت :
- باشه ولي من دلم برات تنگ ميشه زود برگرد .
با لحن خاصي گفت . نه مهربون بود نه خشن . ولي هر چي كه بود دلم و لرزوند . روم و ازش گرفتم و گفتم :
- خداحافظ .
با دستش بازوم و گرفت و با طرف خودش كشيد . چند ثانيه توي آغوشش نگهم داشت و گفت :
- اگه كاري داشتي بهم زنگ بزن . حسابي سعي كن بهت خوش بگذره . به هيچي هم فكر نكن . ميخوام وقتي برگشتي مُوژان هميشگي باشي .
من و از خودش جدا كرد بوسه اي روي پيشونيم زد و گفت :
- چمدونت و برات تا دم ماشين ميارم .
بدون اينكه نگاهي بهم بندازه چمدون به دست رفت . چند لحظه مات همونجا وايسادم ولي بعد به خودم اومدم و دنبالش رفتم . چمدون و داخل ماشين گذاشت و رو به من و سوگند گفت :
- مواظب خودتون باشين . خداحافظ .
romangram.com | @romangram_com