#موژان_من_پارت_383
يك ربع بعد رادمهر وارد اتاق شد . بدون اينكه چراغ و روشن كنه به سمت تخت اومد و زير پتو رفت . كمي جابه جا شد . پشتم بهش بود و به خوبي نميديدم چيكار ميكنه ولي يه لحظه دستش و دور كمرم حلقه كرد و من و داخل بازوهاش كشيد اعتراضي نكردم . خودم و به خواب زدم . صورتش و كنار گوشم آورد و آروم گفت :
- تند رفتم مُوژان ميدونم . ولي انقدر خودت و عذاب نده . گوشت با منه مُوژان ؟ ميدونم بيداري .
چيزي نگفتم بعد از چند لحظه دوباره صداي آرومش و شنيدم :
- شب بخير .
توي دلم بهش شب بخير گفتم و خوابيدم .
فصل بيست و دوم
دو هفته از مرگ بابا و مامان ميگذشت . توي اين مدت همه مدام كنارم بودن و نميذاشتن احساس تنهايي بكنم . خانواده ي پر جمعيتي نداشتيم ولي خانواده ي عمو همه جوره بهم ميرسيدن . سيما جونم مدام بين خونه ي خودشون و خونه ي ما در رفت و آمد بود .
تونسته بودم توي اين دو هفته يكمي با مرگشون كنار بيام ولي هنوز با هر تلنگر كوچيكي اشكام سرازير ميشد . سوگند زنگ زد و بالاخره به خاله مهوش خبر تصادف و فوت مامان و بابا رو داد . دقيقا جوري كه فكر ميكردم برخورد كرد . خيلي ريلكس انگار نه انگار كه خواهرش بوده . حتي نخواست باهام حرف بزنه تا ببينه تو چه شرايطي هستم . البته منم تمايلي نداشتم كه باهاش حرف بزنم . فقط اسم خاله رو با خودش يدك ميكشيد !
توي اين دو هفته هر روز كارم اين شده بود كه صبحهاي زود برم بهشت زهرا . اوايل رادمهر همراهيم ميكرد و من و ميبرد . ولي بالاخره اونم كار داشت و نميتونست هميشه من و ببره و بياره . روزايي كه كار داشت مجبور بودم آژانس بگيرم و خودم برم . البته اون روزايي كه تنها ميرفتم و بيشتر دوست داشتم . روزايي كه رادمهر باهام بود . نميذاشت زياد پيششون بمونم . فكر ميكرد امكان داره عصبي بشم يا زيادي با گريه خودم و خفه كنم ! ولي ديگه عادت كرده بودم كه كنارم نباشن . ولي روزايي كه خودم ميرفتم حسابي باهاشون درد و دل ميكردم و حرف ميزدم . هميشه هم وقتي ميرفتم ميديدم كه روي قبرشون شاخه گلي قرار داره . حدس ميزدم كار احسان باشه . ولي كي ميومد كه من نميديدمش ؟
توي اين مدت رادمهر خيلي كمكم كرده بود . مهربونيا و لطفش بي پايان بود . ولي احساس خوبي به اين حالتي كه به خودش گرفته بود نداشتم . براي همين زياد روي خوش بهش نشون نميدادم . جالب اينجا بود كه اون از اين رفتارام خسته نميشد . انگار خدا يه صبر زيادي بهش داده بود واسه ي تحمل اين بازيا و رفتاراي بچگانه ي من ! خودم ميفهميدم كه بهانه هاي الكي زياد ميگرفتم ولي با صبوري همه ي كاراي من و نديده ميگرفت . ديگه بعضي وقتا از اين همه صبرش عصباني ميشدم و ميزدم به سيم آخر انقدر داد و فرياد الكي ميكردم كه خودم خسته ميشدم ولي رادمهر فقط گوشه اي وايميستاد و بهم نگاه ميكرد . شايدم فكر ميكرد خل شدم ! ولي هر چي كه بود ميذاشت انرژيم كامل تخليه بشه و بعد من و ميبرد تا استراحت كنم . اون موقع بود كه ديگه مهربونياش و پس نميزدم . انگار خودشم ديگه فهميده بود بايد باهام چجوري رفتار كنه .
رادمهر چند باري اصرار كرده بود كه بريم خونه ي اون ولي من تمايلي از خودم نشون نميدادم . از طرفي هم هنوز از اتاق خودم وحشت داشتم . بعضي روزا كه رادمهر مطب بود و من مجبور بودم تو خونه تنها باشم با ترس يه گوشه تو خودم جمع ميشدم و با اشك اطرافم و نگاه ميكردم . جاي خاليشون و بدجوري توي خونه حس ميكردم . يه روز رادمهر سرزده وارد خونه شد و اين حالت من و ديد از روز بعدش 1 لحظه هم نميذاشت تنها بمونم . سوگند بدبختم اين مدت از همه ي كار و زندگيش افتاده بود . مجبور بود صبحها بياد پيشم بمونه تا وقتي كه رادمهر از مطب برميگشت . هر چي هم به رادمهر ميگفتم كه ميتونم تنها بمونم به حرفم گوش نميداد و كار خودش و ميكرد .
romangram.com | @romangram_com