#موژان_من_پارت_384
اين روزا بيشتر احسان و درك ميكردم . تنهاييهاشو ناراحتي هاشو . خيلي خودم و بهش نزديك ميديدم . توي اين دو هفته هر وقت ميديدمش به قول سوگند احساس همدردي باهاش تو قلبم ميجوشيد ! جوري كه سوگند مدام حرص ميخورد و با چشم و ابرو به رادمهر اشاره ميكرد ولي برام انگار اهميتي نداشت . خودم ميدونستم كه علاقم الان به احسان چجوريه . من علاقه ي قبلي رو به احسان نداشتم ديگه . فقط صرفا برام پسر عمو بود نه چيز ديگه اي ! ولي رادمهر هنوزم نسبت به رفتاراي من و احسان حساس بود . بهش حق ميدادم ولي نميتونستم احساس الانم و براش توضيح بدم . چون خودش هيچ حرفي در اين مورد بهم نميزد . رادمهري كه هيچي رو نميذاشت تو خودش بمونه حالا خوددار شده بود . خوب ميدونستم كه مراعاتم و ميكنه ولي من دوست نداشتم مراعات كنه دلم ميخواست خودش باشه .
ديگه تقريبا هر كس به كار و زندگي خودش برگشته بود . زن عمو هم رفته بود يزد يه مدت پيش خانواده ي برادرش باشه سارا رو هم با خودش برده بود ولي عمو و سوگند مدام پيشم بودن .
حس ميكردم كم كم دارم افسرده ميشم . مدام توي خونه بودم فقط براي بهشت زهرا رفتن از خونه بيرون ميومدم . هر چي رادمهر شبا اصرار ميكرد كه بريم بيرون بهش جوابي نميدادم .
ظهر بود و من و سوگند تو خونه تنها بوديم طبق روال اين روزا اومده بود پيشم كه تنها نباشم . زنگ در و زدن نگاه پرسشگري به سوگند انداختم از جاش بلند شد و در و باز كرد برگشت پيشم و گفت :
- مادر شوهرته مُوژان .
از جام بلند شدم و رفتم به استقبالش بوسه اي به صورتم زد و گفت :
- حال دختر گلم چطوره ؟ بهتري مادر ؟
سعي كردم لبخند بزنم گفتم :
- ممنون شما خوبين ؟ بابا چطوره ؟
- اونم خوبه . راستش ميخواست باهام بياد ولي براش كاري پيش اومد گفت بعدا مياد بهت سر ميزنه . چه خبرا ؟
سوگند به جاي من گفت :
- چه خبري داره مُوژان ؟ همش تو خونست . حاضر نيست يه قدم از در اين خونه بيرون بذاره .
romangram.com | @romangram_com