#موژان_من_پارت_382
وقتي دوباره صورت خيس از اشك من و ديد سكوت كرد گرماي دستش و روي دستم حس ميكردم . دستش و پس زدم و پشتم و بهش كردم .
از جاش بلند شد و رفت . براي دل خودم تا ميتونستم گريه كردم .
****
ميز شام و چيده بود و من و صدا زد . از اتاق اومدم بيرون . نور به چشمام خورد دستام و جلوي چشمام گرفتم . انقدر توي تاريكي گريه كرده بودم كه چشمام حساس شده بود . سر ميز نشستم برام غذا ريخت . و جلوم گذاشت . بوي خوبي داشت ولي من اشتها نداشتم . يه كمي با غذام بازي كردم . رادمهر ساكت بود و حرفي نميزد . فقط نگاهش به بشقابش بود . دو تا قاشق خوردم و بشقاب و پس زدم . نگاهي بهم كرد و گفت :
- بازم بخور .
- نميخورم . اشتها ندارم .
انگار صبرش سر اومده بود با تحكم گفت :
- ميخواي از گرسنگي بميري ؟
اخمام و تو هم كشيدم و از جام بلند شدم منم مثل خودش با همون لحن گفتم :
- آره ميخوام بميرم تا از اين زندگي و آدماش راحت شم .
به سمت اتاق رفتم و در و بستم . زير پتو خزيدم و دوباره اشكام روي گونه هام جاري شد . انگار تمومي نداشتن . خودم از خودم حرصم گرفته بود .
romangram.com | @romangram_com