#موژان_من_پارت_377
طاقباز رو تخت دراز كشيده بودم و چشمام و بسته بودم . هنوزم به شدت درد داشتم حضور رادمهر و كنارم حس كردم ولي چشمام و باز نكردم آروم گفت :
- بهتري ؟
ازش خجالت ميكشيدم . هنوز انقدر باهاش راحت نشده بودم كه در مورد اينجور مسايلم باهاش حرف بزنم ولي امروز ديگه كاملا آبروم رفته بود . چشمام و باز نكردم همونجوري سرم و تكون دادم . سنگيني دستش و روي شكمم حس كردم چشمام و باز كردم و نگاهي بهش انداختم سرش پايين بود و نرم نرم داشت شكمم و از روي لباس ماساژ ميداد . روم نميشد دستش و پس بزنم از طرفيم درد دلم با ماساژش كمتر ميشد .
بعد از چند ثانيه سرش و آورد بالا و نگاهي بهم انداخت با خونسردي گفت :
- ميگن با ماساژ دردش بهتر ميشه .
چشمام و ازش دزديدم . يه كمي كه گذشت با دستاش دستم و گرفت و گفت :
- بهتري ؟
چشمام و باز كردم و آروم گفتم :
- ممنون .
لبخند محزوني زد و از جاش بلند شد . نفسم و پر صدا بيرون دادم . خدارو شكر كردم كه رفت اگه بيشتر ميموند حتما از خجالت آب ميشدم ميرفتم تو زمين .
چند دقيقه بعد با جعبه ي پيتزا برگشت به اتاق و گفت :
- بيا يه چيزي بخور .
romangram.com | @romangram_com