#موژان_من_پارت_375

- گفتم گرسنه نيستم .

درد بدي زير شكمم پيچيد از بهشت زهرا هم كه ميومديم دل درد و كمر درد بدي گرفته بودم ولي الان زياد تر شده بود . رادمهر گفت :

- يا خودت مياي ميخوري يا اينكه من ميارم اينجا و به زور بهت ميدم . كدومش و انتخاب ميكني ؟

از درد به خودم ميپيچيدم . به زور از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم . رادمهر نگران پشت در مدام صدام و ميزد و ميگفت :

- چي شد مُوژان ؟ در و باز كن ببينمت . حالت به هم خورد ؟

به در ميكوبيد دوست نداشتم نگرانش كنم ولي حس و حال جواب دادن نداشتم . حدسم درست بود درداي ماهانه ام بود كه شروع شده بود . هميشه وقتي عصبي ميشدم تاريخش جلو ميفتاد . از دستشويي بيرون اومدم رادمهر دوباره گفت :

- چي شد ؟

- يه مسكن بهم ميدي ؟

- چرا ؟ چيزي شده ؟

- دلم درد ميكنه .

- پاشو بريم دكتر .

خدايا حالا چجوري به اين ميفهموندم كه چم شده ؟ كلافه از درد و سوالاي پشت سر رادمهر گفتم :

romangram.com | @romangram_com