#موژان_من_پارت_374
از رادمهر انقدر صبور بودن بعيد بود . با اينكه دلخور به نظر ميومد ولي سعي ميكرد نقاب مهربونيش و از روي صورتش كنار نزنه . كاش ميشد دست از اين مهربونياش برداره . دوباره بشه همون رادمهر سرد و خشك و مغرور . من به اين رادمهر عادت نداشتم .
رادمهر مدام حرف ميزد برام ولي من بهش نگاه نميكردم . دلم ميخواست يه جايي كم بياره و خودش بشه . ولي انگار صبرش خيلي زياد بود . آروم گفت :
- مُوژان باهام حرف بزن . انقدر همه چي رو توي خودت نريز . به جاي گريه كردن باهام صحبت كن . اصلا ميخواي گريه كني ؟ باشه گريه كن ولي حرفم بزن . باشه ؟
روم و ازش گرفتم دوباره گفت :
- من و نگاه كن . چرا نگاهت و ازم ميگيري ؟
بازم جوابي بهش ندادم . از جام بلند شدم و دوباره روي تخت نشستم . اونم از جاش بلند شد ولي كلافه از اتاق زد بيرون . منتظر بودم دوباره برگرده ولي خبري از رادمهر نشد . صداي زنگ در و شنيدم . چند دقيقه بعد صداي رادمهر اومد كه ميگفت :
- مُوژان بيا ناهار بخوريم غذامون و برامون آوردن .
وقتي رادمهر جوابي ازم نشنيد به سمت اتاق اومد و گفت :
- صدام و نشنيدي ؟ بيا ناهار .
- گرسنه نيستم .
- چه عجب صداتون و ما شنيديم . از ديشب تا حالا چيزي نخوردي مگه ميشه گرسنه نباشي ؟
romangram.com | @romangram_com