#موژان_من_پارت_373

در باز شد و رادمهر اومد تو هنوزم نگاهش رنگي از دلخوري داشت ولي انگار خودش و كنترل ميكرد گفت :

- ميخوام زنگ بزنم برامون ناهار بيارن .

- من گشنم نيست .

- بالاخره كه بايد يه چيزي بخوري . ميخواي ضعف كني ؟

- رادمهر برو ميخوام بخوابم .

چشمام و بستم فقط صداي در اتاق و شنيدم . چشمام و دوباره باز كردم رادمهر توي اتاق نبود . از جام بلند شدم و به سمت كمد لباساشون رفتم . بوي مامان و بابام و ميداد اشكام دوباره سرازير شد . كنار كمد نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . چرا من ؟ چرا اين بلا بايد سر من ميومد ؟

انقدر گريه كرده بودم سرم درد گرفته بود . دستگيره ي در آروم چرخيد و در باز شد . رادمهر بود اول نگاهش روي تخت چرخيد ولي وقتي من و نديد نگاهش و دور اتاق گردوند و من و كنار كمد ديد آروم به طرفم اومد و گفت :

- چرا نخوابيدي ؟

جوابي بهش ندادم . دوباره گفت :

- مُوژان جوابم و نميدي ؟

دوباره هيچي نگفتم رو به روم نشست و گفت :

- براي جفتمون پيتزا سفارش دادم . راستش نميدونستم چي بايد بخوريم ديگه . اگه خوابت نمياد بيا با هم حرف بزنيم .

romangram.com | @romangram_com