#موژان_من_پارت_372
- چيزي ميخواي ؟
با وسواس نگاهي به لباسام كردم و گفتم :
- بايد عوضشون كنم .
رادمهر از سر راهم كنار رفت تا رد شم . از اتاقم وحشت داشتم نميدونستم چرا ولي وقتي رادمهر ترديد و توي نگاهم خوند گفت :
- چيزي شده ؟ نميخواي بري لباسات و عوض كني ؟
نگاهم و بهش دوختم و گفتم :
- باهام بيا .
رادمهر تعجب كرد ولي انگار انتظار هر كار عجيب و غريبي رو ازم داشت چون بدون هيچ حرفي جلوتر از من به سمت اتاق رفت . با ترس نگاهي به اطراف كردم . و سريع به سمت كمدم رفتم . بلوز سياه آستين بلند و شلوار سياهي رو انتخاب كردم و دوباره با رادمهر بيرون اومديم . توي اتاق مامان اينا لباسام و عوض كردم . انگار تازه خيالم راحت شده بود . وقتي اون لباسا تو تنم بود احساس ميكردم بهشون خيانت كردم كه رنگ روشن پوشيدم !
روي تخت دراز كشيدم . چشمام و بستم و نفس عميقي كشيدم . تقه اي به در خورد و بعد صداي رادمهر اومد :
- مُوژان لباست و پوشيدي ؟
- آره .
romangram.com | @romangram_com