#موژان_من_پارت_371

نگاهم و دوباره بهش دوختم . اونم خيلي تنها بود . تازه انگار دردش و ميفهميدم . باز من الان كنارم رادمهر و داشتم ولي اون چي ؟ الان بايد تنهايي ميرفت توي يه خونه ي خالي ميموند . ناخود آگاه از دهنم پريد و گفتم :

- احسان خيلي مواظب خودت باش .

لبخند محزوني بهم زد و گفت :

- توام مواظب خودت باش شيطونك .

لبخند تلخي بهش زدم و رفت . حالا فقط من و رادمهر مونده بوديم . تازه نگاهم بهش افتاد . چهره اش خيلي عصباني بود . نميدونستم براي چي . خودشم بهم حرفي نزد فقط زير لب گفت :

- بهتره بري تو اتاقت استراحت كني .

نگاهم به در بسته ي اتاق مامان و بابام افتاد گفتم :

- ميخوام تو اتاق اونا بخوابم .

-بهتره بري تو اتاق خودت . اينجوري بد تر خودت و عذاب ميدي .

- مهم نيست ميخوام تو اتاق اونا بخوابم .

انگار از دستم كلافه شده بود چون چيزي نگفت فقط دستي به صورتش كشيد و به من نگاه كرد .

با قدماي لرزون به سمت اتاقشون رفتم . همه چي مرتب بود . خودم ديروز صبح همه جا رو مرتب كرده بودم . چون فكر ميكردم برميگردن خونه ولي چه خيال خامي داشتم . مانتو و روسريم و در آوردم . يه بلوز صورتي تنم بود . دوباره از اتاق اومدم بيرون توي چارچوب در با رادمهر سينه به سينه شدم نگاهي بهم كرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com