#موژان_من_پارت_370


بوسه اي به گونش زدم و گفتم :

- ممنون عمو .

عمو هم خداحافظي كرد و رفت سوگند كنارم اومد دستام و گرفت و گفت :

- ميخواي پيشت بمونم ؟

- نه مامانت بيشتر بهت احتياج داره برو .

بغض اجازه نداد جفتمون حرف ديگه اي بزنيم . سوگند از كنارم بلند شد و رفت .

احسان قدمي جلو گذاشت و گفت :

- مُوژان هر چي خواستي يا كاري داشتي بهم زنگ بزن باشه ؟

چشماش چه غمي داشت از مرگ عمو مهام تا حالا اينجوري نديده بودمش . شايد حتي بيشتر از اون موقع ناراحت بود .بالاخره با باباي من بيشتر از باباي خودش زندگي كرده بود . تحمل ديدن چهره ي ناراحتش و نداشتم سرم و پايين انداختم و گفتم :

- ممنون . حتما .

- پس من ميرم . فعلا .


romangram.com | @romangram_com