#موژان_من_پارت_369

- مُوژان جان ميخواي امشب همه پيشت بمونيم ؟

نگاهي به صورت ناراحتش انداختم . سعي كردم به خودم مسلط باشم گفتم :

- نه تا همين جا هم خيلي زحمت كشيدين .

- ميخواي اصلا امشب اينجا نمون . برو خونه ي رادمهر .

- نه اينجا باشم راحت ترم .

- ميل خودته گلم . پس حداقل تنها نمون .

رادمهر نذاشت جوابي بدم سريع گفت :

- تنهاش نميذارم من پيشش ميمونم .

سيما جون كه انگار خيالش راحت شده بود ديگه چيزي نگفت .

چند دقيقه بعد سيما جون و بابا عزم رفتن كردن . زن عمو هم بي قرار بود . بنده خدا هنوز 4 روز از مرگ برادرش نميگذشت كه خودش و اينجا رسونده بود . از ته قلبم ازش ممنون بودم .

سارا زن عمو رو به سمت ماشينشون برد تا برن خونه . عمو اومد جلو و گفت :

- عمو جون منم مثل بابات . هر چي خواستي به خودم بگو . ميدونم جاي بابات و نميتونم برات پر كنم ولي من هميشه كنارتم .

romangram.com | @romangram_com