#موژان_من_پارت_368


سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :

- نه قوي نيستم . من بايد بهشون ميگفتم كه نيان . چرا جلوشون و نگرفتم ؟ همش تقصير من بود .

- مُوژان هيچي تقصير تو نبود . ميفهمي چي ميگم ؟ مرگ و زندگي دست خداست . تو از اينجا چيكار ميتونستي بكني ؟

به حرفش اصلا گوش نميدادم مدام زير لب تكرار ميكردم " تقصير من بود ! بايد جلوشون و ميگرفتم "

رادمهر با دستش دو طرف صورتم و گرفت و توي چشمام زل زد :

- چرا خودت و ميخواي با اين حرفاي الكي عذاب بدي ؟ تو الان بايد خيال اونارو از بابت خودت راحت كني ميفهمي مُوژان ؟ اونا ميبيننت . از اينكه تو زجر بكشي زجر ميكشن . تو دوست داري اذيتشون كني ؟

با اين حرف رادمهر گريم شدت گرفت . رادمهر سرم و تو آغوشش گرفت و نوازشم كرد .

چند دقيقه بعد با صداي زنگ در به خودمون اومديم . رادمهر در و باز كرد و رفت . بعد از چند دقيقه سوگند و زن عمو و عمو و سارا و احسان با مامان و باباي رادمهر وارد شدن . همه سر تا پا سياه پوش بودن با چشماي گريونشون من و نگاه ميكردن .

نگاهم به زن عمو افتاد هميشه برام مثل مامان بود . ياد حرف مامانم افتادم كه هميشه ميگفت زن عمو سروناز هميشه براش خواهر بوده . حتي از خاله مهوشم به مامان نزديك تر بود . به سمتش رفتم و خودم و تو آغوشش انداختم . زن عمو هق هق ميكرد ولي آغوشش من و آروم كرده بود . از آغوشش خودم و كشيدم بيرون و گفتم :

- مامان خيلي شما رو دوست داشت زن عمو .

زن عمو انگار داغ دلش تازه شد دوباره گريه سر داد . منم از گريه ي زن عمو به گريه افتادم . سارا زن عمو رو روي مبلي نشوند و سوگندم من و تو بغلش گرفت . يكم جو بهتر شد و صداي گريه ها كمتر . سيما جون گفت :


romangram.com | @romangram_com