#موژان_من_پارت_367

- به سوگند ميگم بهش زنگ بزنه .

رادمهر ساكت موند و ديگه حرفي نزد ولي من اشكام تمومي نداشت و مدام روي گونه هام ميريخت .

به خونه رسيديم . نگاهي بهش كردم . چجوري از اين به بعد اينجا زندگي كنم ؟ اونم بدون حضور مامان و بابام ؟ دوباره اين فكر تلنگري بود تا اشكام سرازير بشه . رادمهر به كمكم اومد تا از ماشين پياده شم . همش تو دلم خدا خدا ميكردم كه همه ي اينا يه بازي باشه . وقتي در خونه رو باز كردم مامان بياد و من و تو آغوشش بگيره و من صورتش و غرق بوسه كنم . انگار خودمم باورم شده بود كه اينا همش يه بازيه . قلبم تند تند ميزد . رادمهر در خونه رو باز كرد و وايساد تا من داخل برم . سكوت خونه انگار همه ي اميدم و ازم گرفت . انگار اشكهام پاياني نداشت . واقعا رفته بودن . احساس ميكردم ديواراي خونه داره من و ميخوره . جايي كه يه زماني آرامش بهم ميداد حالا انگار ميخواست جونم و بگيره .

رادمهر مدام توي خونه ميچرخيد و كاري انجام ميداد ولي من همونجا دم در خشكم زده بود . رادمهر با ليوان آبي به طرفم اومد و گفت :

- اين و بخور .

بدون هيچ حرفي كمي از آب و خوردم دوباره گفت :

- برو تو اتاقت استراحت كن يكم .

وحشت داشتم از اينكه بخوابم . اونم توي اتاقم . اتاقي كه توش خواب تصادف پدر و مادرم و ديده بودم . شايد تقصير من بود . بايد جلوشون و ميگرفتم كه نيان . با ترس سرم و تكون دادم و گفتم :

- نميخوام اونجا بخوابم .

- گشنت نيست ؟

سرم و به نشونه ي نه تكون دادم . رادمهر كلافه و عصبي بود گفت :

- مُوژان انقدر گريه نكن . با گريه هيچي درست نميشه . تو خيلي قوي هستي من ميدونم .

romangram.com | @romangram_com