#موژان_من_پارت_366


نفس عميقي كشيدم . نگاهي به قبرا كردم و زير لب دوباره گفتم :

- كاش منم با خودشون ميبردن .

رادمهر بوسه اي به دستام زد و ماشين و روشن كرد . حتي حس اينكه از كاراي رادمهر تعجب بكنمم نداشتم . خيلي تنها شده بودم خيلي .

كل مسير جفتمون ساكت بوديم . كم كم داشتم از شوك از دست دادنشون بيرون ميومدم . اشكام نم نم روي گونه هام ميومدن . رادمهر سكوت و شكست و گفت :

- مُوژان اول ميريم خونتون . احتمال داره كسي بياد اونجا به ديدنت . بعد ميريم خونه ي من باشه ؟

بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم :

- من خونه ي خودمون ميمونم .

- مُوژان من نميتونم تنها اونجا بذارمت .

- ميخوام خونه ي خودمون باشم .

- باشه در اين مورد بعدا حرف ميزنيم . راستي به خالت كسي هنوز حرفي نزده . ميخواي چيكار كني ؟

خاله مهوش ! تازه يادش افتادم . البته فكر نكنم زيادم براش مهم باشه . حتي نيومد يه سر به خواهرش بزنه . چه سوالايي ميپرسيد رادمهر ! آروم گفتم :


romangram.com | @romangram_com