#موژان_من_پارت_364


همه رفته بودن . سوگند كنار گوشم گفت :

- مُوژان ميخواي باهاشون خداحافظي كني ؟ ميخوايم بريم .

فقط سرم و تكون دادم . رادمهر كه ديد دارم از جام بلند ميشم سريع به سمتم اومد و زير بازوم و گرفت . كنار قبرشون نشستم دستي روي خاك كشيدم . كي باورشون ميشد زير اين تل خاك مامان و باباي من خوابيده باشن ؟

پيشونيم و روي خاكشون گذاشتم و چشمام و بستم . دلم ميخواست ساعت ها همونجوري بشينم . چرا زنگ نزده بودم كه حداقل واسه آخرين بار صداشون و بشنوم ؟ چقدر راحت رفته بودن . درد هم داشتين ؟ چجوري اينجا تنهاتون بذارم و برم آخه ؟ چرا من و با خودتون نبردين ؟ كاش منم باهاتون اومده بودم يزد . اونجوري حداقل منم باهاتون ميمردم .

ياد نگاه آخر بابا افتادم . حس كرده بودم نگاهش خاصه . شايد اونم حس كرده بود كه براي آخرين باره كه همديگه رو ميبينيم .

باباي خوبم . باباي دوست داشتنيم .

چهره ي هميشه نگران و دوست داشتني مامانم جلوي چشمم اومد . كاش الان پيشم بود .

دستي سعي كرد من و بلند كنه ميخواستم پسش بزنم ولي جوني نداشتم . رادمهر بود . نگاهي بهش كردم . نميدونم توي صورتم چي ديد كه گفت :

- بيا بريم خونه عزيزم . من پيشتم .

احسان و سوگند گوشه اي وايساده بودن . هيچ كس ديگه اي نبود . احسان جلو اومد و رو به رادمهر گفت :

- شماها نمياين رستوران ؟


romangram.com | @romangram_com