#موژان_من_پارت_363
- بذاريد ببينمشون . تورو خدا واسه آخرين بار ميخوام ببينمشون . ولم كنين . مامان نرو . بابا . . . منم باهاشون بذارين تو قبر . ولم كنين . تورو خدا ولم كنين .
بالاخره فرياد ها و حرفام انگار دلشون و به رحم آورد . كمي از پارچه ي سفيد و كنار زدن تا من بتونم ببينمشون . صورت سفيد مامانم و تونستن ببينم . خيلي جوون بود براي مردن .
اين انصاف نبود كه اون بره .
صورتش و نوازش كردم . بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
- مامان يادت باشه كه چقدر زود تنهام گذاشتي . حتي براي آخرين بار نتونستم باهات حرف بزنم . ديگه كي وقتي از همه جا درموندم باهام حرف بزنه و آرومم كنه ؟ هان ؟ چرا ساكتي مامان ؟ باهام حرف بزن من مُوژانتم . ببين منو . چشمات و باز كن . بگو كه اينا همش شوخيه .
نگاهم به بابا افتاد كه جنازش كنار مامان بود به سمت جنازه ي بابا رفتم و گفتم :
- بابا تو بهش بگو باهام حرف بزنه . ميدونم دختر خوبي براتون نبودم . ميدونم زياد ناراحتتون كردم . بابا حداقل تو باهام حرف بزن . بابا جونم . باباي خوبم . تو نباشي ديگه كي از من حمايت كنه ؟ دلتون اومد تنها دخترتون و تنها بذارين ؟
اشكي از چشمم نمي اومد . انگار فقط ميخواستم ازشون شكايت كنم كه تنهام گذاشتن . عصبي شدم به سمت رادمهر برگشتم خداي من داشت گريه ميكرد ؟ رادمهر سنگي من گريه ميكرد ؟ به رادمهر گفتم :
- رادمهر تو بهشون بگو باهام حرف بزنن . باهام قهر كردن هيچي نميگن . رادمهر بهشون بگو لعنتي .
داشتم دوباره عصبي ميشدم . رادمهر دستام و گرفت و از جام بلندم كرد . روي صورت مامان و بابا رو پوشوندن و داخل قبر گذاشتن مدام تقلا ميكردم . فرياد ميزدم ولي هيچ كس ديگه به حرفم گوش نداد . چرا اينا نميفهميدن حرف منو ؟
رادمهر من و روي صندلي نشوند . انقدر فرياد زده بودم انرژيم تحليل رفته بود . ساكت و بي صدا نشستم . سوگند و ديدم كه كنارم اومد . اونم چشماش پر اشك بود ميخواستم بهش چيزي بگم ولي صدام در نميومد . ميديدم كه احسان و رادمهر مدام ميان و از سوگند حالم و ميپرسن ولي من مات و مبهوت به رو به روم خيره شده بودم .
ميديدم كه مردم كنارم ميان و بهم تسليت ميگن . لباساي سياهشون و ميديدم ولي عكس العمل نشون دادن برام سخت بود .
romangram.com | @romangram_com