#موژان_من_پارت_362
- مُوژان خوبي ؟ بري خونه بهتره .
بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم :
- احسان برو كنار .
دوباره همون جا وايساد و گفت :
- مُوژان برو خونه .
نگاه خشمگيني بهش انداختم و با فرياد گفتم :
- برو كنار ميفهمي ؟
با فرياد من جمعيتي كه دور قبر حلقه زده بودن همه به طرف صدام برگشتن . تازه تونستم دو تا قبر خالي كه كنار هم بود و ببينم . دستم و از توي دست رادمهر بيرون آوردم و به اون سمت دويدم . از جلوي نگاهاي پر ترحم مردم گذشتم . اصلا توجهي به اطراف نداشتم . نگاهم به جنازه هاي سفيد پوش شده ي مامان و بابام افتاد .
زانو زدم و كنار جنازشون نشستم . رادمهر و احسان دو تايي به طرف اومدن . رادمهر زير بازوم و گرفته بود و سعي داشت بلندم كنه ولي من با تقلايي كه ميكردم اين كار و براش مشكل ميكردم . احسان گريون بود . جنازه هارو ميخواستن توي قبر بذارن . من بايد ميديدمشون . بايد باهاشون خداحافظي ميكردم . بايد حداقل ميديدمشون تا مطمئن شم خودشونن .
فرياد ميزدم و از رادمهر ميخواستم كه ولم كنه . ولي دستاي قدرتمندش ازم جدا نميشد . جيغ ميزدم التماس ميكردم ولي هيچ كس گوش نميداد . صداي گريه ي اطرافيان و ميشناختم . دختري سياه پوش به سمتم اومد و من و توي بغلش گرفت . ميخواستم پسش بزنم ولي اون سوگند بود . اون اينجا چيكار ميكرد ؟ چه اهميتي داشت !
دوباره فرياد زدم :
romangram.com | @romangram_com